سيد حسن آصف آگاه

مقدمه 9

سوشيانت منجى ايرانويج (منجى و آخر الزمان در ادبيات پيگويانه زرتشتى با مقدمه استاد پروفسور كريستين بونو) (فارسى)

سنتى نسبت داده مىشد و تصور بر اين بود كه در بينش مدرن ، اين نقيصه كاملا بر طرف خواهد شد . « 5 » به اين ترتيب ، علومى متولد شدند كه از زواياى مختلف ( تاريخ ، جامعه‌شناسى ، روانشناسى ، انسان‌شناسى و غيره ) به مطالعهء اعتقادات و اعمال معنوى ، دينى و يا شبه‌دينى بشريت پرداختند . اما اشكال در اين است كه به‌طور كلى ، اين علوم با كنار گذاشتن عنصرى كه ماهيت امر دينى بر آن استوار است - يعنى روحيهء دينى كه مبداء و مقصد امر دينى است و معناى امر دينى به آن وابسته است - خود را اصولا از امكان دسترسى به موضوعى كه قصد مطالعه آن را داشتند محروم كردند . حقيقت اين است كه همهء عناصر نظرى و عملى تشكيل‌دهنده يك بينش اسطوره‌اى يا دينى فقط براى روحيه و منشى معنا مىيابند كه اين بينش را پذيرفته و براى او اين بينش عين حقيقت است . اينكه بخواهيم اين پديده را ، با كنار گذاشتن باطن و روح آن ، مورد انواع و اقسام مطالعات خارجى - تاريخى ، اقتصادى ، جامعه‌شناختى ، روانشناختى و غيره - قرار بدهيم درست مثل اين است كه يك موجود زنده را از حيات محروم كنيم ، سپس كالبد آن را تشريح كنيم تا بفهميم اين موجود چگونه زندگى مىكند ، يا اينكه شهرى را از سكنه خالى كنيم و آن را با خاك يكسان نماييم تا بعدا در همان محل ، با روش‌هاى باستانشناسى ، چشم‌اندازهايى را كه ساكنان اين شهر مشاهده مىكردند مجددا بازسازى كنيم . . . وقتى كارشناسان اين علوم متوجه شدند كه مجموعهء اين ملاحظات و مشاهدات خارجى براى درك امر دينى يا اسطوره‌اى ناكافى است و به هيچ‌وجه امكان شناخت جوهر آنها را فراهم نمىكند ، مجددا مطالعات خود را بر موضوع اوليه خود متمركز كردند تا در آن معنايى ذاتى و درونى را بيابند . رويكرد ساختارگرايانه « 6 » كه كلود لوى - استروس « 7 » آن را براساس پيشرفت‌هاى زبانشناسى و نشانه‌شناسى « 8 » بسط و گسترش داده بود ، به شكلى برق‌آسا وارد صحنه شد و به حدى

--> ( 5 ) . ميرچا الياده ) edailE aecriM ( در تكه يادداشت‌هاى روزانه مىنويسد : « انسان مدرن كه عميقا سكولار شده است ، خود را ملحد ، بدون دين يا حداقل بىتفاوت به دين مىداند يا مىخواهد چنين باشد ؛ اما او در اشتباه است . انسان مدرن هنوز نتوانسته انسان دينى را كه در اوست از بين ببرد ؛ او فقط توانسته است كه انسان مسيحى را ( البته اگر براستى روزى مسيحى بوده است ) از ميان بردارد . اين بدان معناست كه او ، بىآنكه بداند ، همچنان « بت‌پرست » باقى مانده . يك معناى ديگر هم وجود دارد : جامعه بدون دين هنوز وجود ندارد ( به نظر من ، چنين جامعه‌اى نمىتواند وجود داشته باشد ، و اگر هم روزى چنين چيزى تحقق پيدا كند ، پس از چند نسل ، از ملال و روان خستگى يا خودكشى جمعى ، به زوال خواهد انجاميد ) . . . » ( 6 ) . emsilarutcurts ( 7 ) . ssuartS - iv ? eL edualC ( 8 ) . eigoloim ? es